خ

 


 

خوش آن ساعت که آدم به خودش بگوید:

 

« دیگر لازم نیست

چیزی یادم بماند »

 

 

 


من

 

من؛

نفس عمیق!

 ..کمی مکث از سر دلتنگی و باز

دنبال باقی روز دویدن

 

من؛

نگاه به کوچکی ِ دست هایم و

آنها را به شکل مشت

 در جیب فرو بردن

 

من؛

در کوتاهی راه ِبین ِ

کوه ها و آدم ها رفتن و برگشتن

 

- و لبخندکی از سر یاس

روی لب های تنهایی –

 

 

من؛

راه حل ساده ای که هیچوقت

تا پایان وقت قانونی آزمون

به ذهنت نمی رسد

 

 


پی نوشت: اگه کسی این شعر رو قبلن جایی خونده، ببخشین برای اینکه تکراری شد

 

در خواست

 

 

دنبال بهانه ای می گردم برای تعطیل کردن این وبلاگ!

کسی بهانه ی اضافی ندارد؟

 

 

 

کسی شنید صدایم را؟

چی؟! نیامد صدا؟

دوباره می گویم:

".... ..... ....."

 

 

....

 

بی دغدغه ای

آسمان خواهد گذشت

از فراز سنگم

همین امروز گویی

همین امروز

 

 

 

خوانش


یک دنیا سپاسگزار دوست عزیزم جناب آقای علی درویشی و ارزشی که برای نوشته های من قائل شدند و خوانش ایشان و وقتی که برای اینکار صرف فرمودند هستم

یکنواختی

خوانش شعرهای کتایون آموزگار از شهریور84 تاشهریور 85

                                             

علی درویشی 

«»«»«»

کتایون آموزگار می گوید نوشته هایم شعر نیستند. طرح نیستند. هیچ چیز نیستند، تنها حکایت روزهایند. و من چون (حکایت روزها) را تعریف دیگر شعر می دانم ـ همان جور که خود می گوید: ( امروز به طور اتفاقی دیدم هفته نامه گلستانه (شعر) ی از من گذاشته) ـ نوشته هایش را با اجازه وی شعر می خوانم. 

شهریور 84

در نخستین شعر وبلاگ،  نگاه راوی/شاعر به زندگی، سیاه یا نوآر است:

مسخ است/جادو ست /نفرین است /هرچه هست/زندگی ست 

و در برهمکنش با جهان دغل، رفتار منفعل دارد:

من سال ها راست گفته ام / به همه دنیا / بجز خودم / دلم می خواهد دروغ بگویم / به همه دنیا /  بجز تو 

و از چشم اندازی پرت افتاده به تماشای خود ـ پرت افتاده ـ اش ایستاده:

تا کسی نشناسدم / شده ام تصویر اشک چشم و چسبیده ام پشت گلگیر یک کامیون /... / در این جاده / کجا / می رود؟... / نمی دانم 

مهر 84

در شعری رو به رویم با گونه ای بی هویتی و خلا. گرچه مخاطب ( او ) ی فرضی ست، ولی این (او) کسی نیست مگر راوی: 
/ کدام روز بود / که ناگهان دیدی / کسی درون آیینه نیست...؟
 

درشعردیگر، زبان شعر با گروـ اش به ارکائیک شدن، یکدستی خود را  مانند شخصیت راوی/شاعرـ ازدست می دهد:

/ به یاد ندارم دفترم چندبرگ داشت/ چه رنگ بودند و باد تا کجایشان برد .../ برای درخت خزان زده / چه تفاوت دارد؟ / می خواهم خواب روم / ...تا خواب / کجایم بَرَِد... 

که باید می بود: ( می خواهم بخوابم / تا خواب به کجا ببردم )

دو گانگی در روح راوی هرآن خیزاب برمی دارد. از سویی دفتر را به باد داده و از برگریزان وجودی خبر می دهد و از سوی دیگر باخرسندی خبرچاپ شعرش را درماهنامه ای. 

و درسرایشی دیگر، بازگشت دوباره  به روحیه پیشین و نابودی سروده ها:

/دفتر شعرم را / رنگ به رنگ می کنم / و یکی یکی / برگ به برگ / از پنجره به باد می سپارم.../

گرچه راوی ازگرایش خود به خلاقیت می گوید. ولی این آفرینش و نوپدید آوردن ها تنها درجهان شعر ـ به عنوان نفس شعرـ می ماند و تاثیرش را و پرتو گرمایش را روی زندگی روزمره وی نمی تاباند. (روی خواننده باز می تاباند البته. که روی من خواننده تاباند.} برای همین  اندوه زدگی و به پرسش گرفتن خود و نا آگاهی ازچونیت احساس همچنان ادامه می باید:

/چگونه است که تو را هم/ با این همه تلخی و اندوهت/ دوست میدارم؟ 

شعر بادبادک باز هایکوواره ست. تصویرناب (مطلق یامحض} حتا نمی دانیم که اشگ بادبادک باز از سر شوق است یا اندوه. نمی دانیم بادباک دردل باد است، یا دل به باد باخته و رفته.

هایکوها مینی مال نیستند. هایکوها – پاد مینی مال ها سرانجام ندارند، ول و رهایند. تصویرناب.  شاعر هایکو همه کوشش اش مصروف ناتمام گذاشتن شعر می شود. شاید برای آن که شعر در اندیشه خواننده ادامه یابد.

 

با روحیاتی که از راوی/شاعر به دست آمد، شگفت نیست که نه سایه داشته باشد نه رد پا: 
/...جای دوری نیستم / همین اطراف / گوشه ای کز کرده باخود / شاید پشت مبل دراز سالن/ شاید اتاقک پشت بام /... /دنبالم نگردید / دنبال کف پاهایم هم نگردید... 
 
و شاید از همین ناباوری و نبود ایمان به هستی ات خود است که به آرامش تندیس، رشک می برد: 
/ به حال مجسمه / غبطه می خورم / ...نگاه کن! /همیشه ی عمرش / چه آرام است...
 

و سرانجام موجودیت اش ر ا به پرسش می گیرد. انگاشت خودش ازخودش، نه یک خود واقعی، که مجازی {یا رویایی تلخ} است:  
/ زیر آفتاب ظهر/ دستم از من پرسید: / " من مجازی ترم یا سایه ام؟"/ و سایه ی ابر/ پوزخند زنان می گذشت... 

آبان 84 
در شعری بی نام راوی /شاعر در آغاز یک روز پاییزی، پس از بیداری موقت، باردیگربه خواب پناه می برد:

/ روز، دستی آرام برسرم می کشد/ ... / چشم های نیم بسته ام را برهم می گذارم./ 

و در شعر بی نام ـ سارا ـ گلگی دارد از درک و دریافت نشدن. انگار راوی/شاعر با کوله باری ازمعصومیت از هزارهای پیشین به هزاره سوم ماآمده: نگاه اش نگاهی شگفت وناباور به سردی رابطه ها و بستگی هاست:

/که خنده ها و اشک هایم را / باور نکردی/ باور نمی کنم/جنس دلت را /- سارا! / نه سنگینی و / نه سردی اش را / 

در شعر بسیار زیبای نشسته بودم... جهان به رنگ شعر در می آید. حتا زمانی

که توفان* در می گیرد، گرد و غبارش واژه است. درخوانشی هرمنوتیک از این شعر می توان گفت که شاعر با واژه، توفان به پا می کند. البته توفانی (مانندخیزش های نارنجی این روزهای جهان) مخملین:

/نشسته بودم بیرون / کلمه ها را / ریخته بودم روی زمین/ شاید شعری می گفتم.../ طوفان شد / چشم هایت را ببند... / هوا پر از خرده کلمه است/

--------

*چرا واژه های سره یا فارسی شده و غیر تازی را، تازی می نویسیم: مانند توفان, غوته، تاقچه، تاق، سد: (ازسده،صد) / سندل/ و...  یک واژه فارسی درزبان عرب نیست مگرآن که عرب آن را تازی کرده باشد: اوگ {معرب اش اوج} یا نرگس{تازی شده اش: نرجس..   
 

شبنمی از شاخه... یک شعر (ناب تصویر) است و هایکووار.   

درشعرهای پیشین، واماندگی و وازدگی (استیصال) راوی/ شاعر آشکار بود. در شعر {می گوینددنیا...} ترس از مرگ رخ می کند و راوی/زن، برای گریز از این دهشت، به آغوش دهشت دیگر (سرنوشت) پناه می برد:

/می گویند: دنیا / یار دو روزه ای بیشتر نیست/ .../ میخواهم رفیقه ی سرنوشت شوم   

اگر اشتباه نکنم (من شعر مشترک ام) (برداشتی از من درد مشترک ام- {ش}) همان گونه که از نام اش پیداست، یک شعر مشترک است. کسانی مانند تس کالاگر و ریمون کارور در شعر و داستان مشترک پیشگام بوده اند. و چه خوب بود (دوخوانش) از (یک شعر واحد) داشتیم از دو نفر. نه یک شعر از دو نفر:

/ تا همیشه، راه درازی مانده ست/ گام/ بر همین کوچه های گاه و بیگاه/  - که از التهاب پاییزی برگ ها پوشیده ست / بگذار /  
 

در دمخوری پیوسته با اندوه، امر بر   راوی /زن مشتبه می شود که اندوه بخشی از پیکره اش است و فرزندش و هستی یت اش.

نه می توانم بزرگش کنم / نه تحمل صدای زاری اش را دارم /... /کدام کوچه؟/ ...بر در گاه کدام خانه بگذارم / اندوه کوچکم را ؟ 

برای نخستین بار در شعر {حق سخن} مواجه ایم با روایت یک انقلابی که یگانه را ه گریز ازخفقان جامعه را در فریاد می جوید:

/نه حقی مانده و/ نه سخنی / ... /مانده ایم و/ ...اندیشه ی فریادی.../ 

و باز راوی {وجودی} ما، {ماهیتی} می شود و تسلیم محض سرنوشت. (باید دوباره سارتر بیاید: سرنوشت چیزی نیست مگر آن چه انسان خود می سازدش.)

/صبحت به خیر، /اسب یاغی سرنوشت!/ ...امروز / کجایم می بری؟.../ 

به گمان ام حتا یک اسب توسن نیز نجیب است. " نجابت" چیزی که سرنوشت ( اگر وجود داشته باشد) بویی از آن نبرده. و نمی دانم چرا شاعر این ترکیب را برگزید. 

(گنجشگک) شایدگستره دادن (تسری) دنیای حیون به جهان انسان بازاری مسلک و اهل داد و ستداست. برخی تا شیره ای برای مکیده شدن داری، دور وبرت می پلکند و همین که ته کشیدی، می روند به سویی دیگر تانیش شان را ... 

/ بر کف دستم /  دانه ای که نباشد / تو هم پر می کشی /گنجشگک/ 

آذر 84

شعر هیچ، بنا به نام اش رگه و تنها یک رگه پررنگ ابزورد است:

/ «همه » ی / آنچه که / میخواستی چه بود؟.« هیچ » ی/ که می ماند/ از پس ِ /همه چیز/ 

و در {شعرپارادوکسیکالی} که {امید} همراه { واماندگی} همنشین می شوند:

{امید}

کدام گره را / باید اول گشود / از این کلاف سردرگم؟ 

در کم ترشعری راوی به روشنی یک زن است. ولی در برخی بی آن که گونگی مشخص شود، راوی/ زن آشکار است :

{این شش حرف}

/گاهی حرف نیست/ صدا نیست/ هیچ چیز دیگری هم نیست/که دلداری ام دهد.../پنجه در پنجه ی روز/.../آه / زورم نمی رسد!/ خسته از اسباب کشی/دلم/ لمیده توی خودش... 

شعر {زمان} گونه ای خودآگاهی نسبت به جایگاه {وضعیت} خود است. و پی بردن به این که نبود دگردیسی در راوی،  ناشی از این است که درجایگاه درستی نیاستاده:

/کسی نمی آید/ کسی نمی رود/ قطره ای که باید بچکد/ نمی چکد /چرا که او/ جایی در بیراهه ایستاده است./

در شعری دیگر، راوی به جای اعتراض ، تسلیم دعوت به خاموشی می شود و حتا نام شعر را حذف می کند:

{...}

/وقتی همه ی درها و دیوارها / انگشت اشاره ای عمود بر لب دارند/ چه میتوان گفت؟/ 

و درشعر دیگر گرچه آونگ بودن نفی می شود،  ولی همچنان نومیدی حاکم است:

 

دی 84 

درشعر {جشن} پس از درگیری مدام شاعر با واژه ها سرانجام ودر حقیقت شعری سرود ه نمی شود. چه این که شاعر نومید است

/واژه ها/ جایی نمی بَرندم/ ...  کلمات/ یتیم و ناتمام/  بر دیوار ... /کو صدای مادرشان/

 
 

ودر شعر ـ خورشید زمستان ـ راوی بهانه ای برای خاموشی و افسردگی می یابد:   /... ستاره ها و ماه! / خورشید مرا /کجا پنهان می کنید؟/ گم می شوم در خاموشی خودم/ 

روزگار راوی در ملالت و یکنواختی فزون یابنده ای پیش می رود:

/ همچنانکه/ با کشیدن چند خط / موشی را به پنیری می رساندم / با کشیدن چند خط / روز را به شب رسانده ام/ 

و زندگی را نیستی می بیند. و با این همه، خوش است از این که  یک بار دیگر بازی را از روز برده و خود را به شب رسانده. 

بهمن84

شعر آرامش، یک (پادشعر) است مانند ضد رمان هایی که پس از جنگ دوم پدید آمدند: ساروت، دوراس، رب گری یه، کلودسیمون و... و راوی {کلام برای بیان } را دست ساز یا تصنعی می داند. 

و در شعر ـ برای پایان چله بزرگ ـ گرچه زمستان را پایان یافته تلقی می کند، ولی به زبانی استعاره یا نماد یا سمبلک یا هرچه ... با نگاه به دست هایش، زمهریری زندگی را جاودانه می یاید و پایان ناپذیر:

/ امروز چندم است؟ / چند روز به پایان چله ی بزرگ؟ / یادت می روم. می دانم/ انگشت هایم را کدام طبقه جا گذاشته ام؟/ یادم نمی روی میدانم/ 

و درنوشته ای در باره انرژی یا بمب هسته ای به جایگاه شاعرانه اش وفادار می ماند و تن می زند از رویکردهای قدرت ...

اگرجهان به دست شاعر بیفتد چه رخ خواهد داد؟      

اسفند84

نوروز در پیش روست، ولی راوی امیدی به وی ندارد:

/به سادگی گندم/  کاش سبز می شدند / جوانه های امید/ 

و آوازها خبر تنهایی می دهند:

/باد می آورد /صدای آواز شاد/ کولی تنها را / 

و نگران خانه درون اش است:

فصل خانه تکانی است/ بر شیشه های دلم /دستی بکش

و پپشوازش، {پادپیشواز} یا غیرمعمول است:

/ آهای سال نو! /کجا با این عجله؟/ 
 

فروردین 85

راوی مشتاق شنیدن است:

/زودحرف ناگفته ات را / بردار و بیار/ من امروز گوش های نو خریده ام/ 

ولی مونسی نیست:

/گوش تیزکرده ام اما / نمی شنوم / صدای پای ات را/ 

و گلگی از این که درهمنشینی های خود، بیش ازهرچیز، دغدغه گفتن داشته ایم تا درک و دریافت کردن یکدیگر:

/همه ی سخن ها را / عجولانه گفته بودیم/ پیش از آنکه/ با آرامش/ درچشم هم نگاه کنیم/ 

شعر وزن دار{موزونی} که زیرعنوان ـ خارج از پست آورده شده، برای من شعر جدی ای نیست . منتها نکته ای درآن است که بسیار اهمیت دارد. و آن این ست که شعر گرچه در22 سالگی شاعر سرایش یافته، ولی بازتابنده روحیات امروز سراینده است. و نشان می دهد که در این پروسه دراز دامن، تنها وزن ناپدید شده، و شعر های کوتاه امروزی و گزین گویه ها جایش را گرفته، وگرنه درونیات دستخوش هیچ دگردیسی ای نشده. و راوی/ شاعر همان است که در 22 سالگی بود، نه مست نه پشیمان:

/ می در این مستی همی مانیم ما/ نی غمین و نی پشیمانیم ما/ 

و در رفتن مانند همه چیزهای دیگر مردد است:{ این تابلو پلان دومی دارد که خواهیم دید سرانجام راوی می رود یا نه چمدان را زمین می گذارد}:

/و وقتش رسيده است.../ چمدان ها بسته ست / درباز است تنها مانده نگاه در چشم های تو / و گفتن یک کلام... /... 

و راوی در ارائه تعریفی ازخود وامانده است:

/من نیستم اما / یکی هست هنوز /که با دماغ من نفس می کشد/

یا

/ سکوت من / به معنای من نیست / همچنانکه فریادم/  
 

خرداد85

بهترین شعرها با سیب ممنوع خردادی می رسد. و چاره ای مگر خوردن این میوه آگاهی نیست، که بهتر به سرشت و کنه راوی پی ببریم. راوی، زندگی را نه درخود که رویگردان از خود می بیند، و شاید خیانتکاری که با خیانت به راوی، به دیگری رو کرده:

/ زندگی/ به راه خود می رود /... /دزدانه تعقیبش می کنم/ 

سرایش را بی هوده می انگارد:

/چشم می دوانم تا دورها/ ... / آخر این فریاد / به کجا می رسد؟/  

شاعری صافی و صادق که پیاپی خود را با دایره های پیله گونه رودررو می بیند:

/از دایره ی بسته ات / بیرون بیا ! / روی خط صاف کناری / منتظرت ام/ 

و خود را در برابر جهان دژخیم و هراسناک، خرد می پندارد:

/ قلب بچه گنجشکی / می تپد در سينه ام / از چه ترسيده؟/ 

و خود را ناقص و راه گم کرده:

/کور و کر در دنیا / راه می روم /... / به نشانه هایی چند/ 

تیر85

و این هم پلان شماره دو تابلوی { وقت اش رسیده است):

/بين فرار و قرار / يک نقطه بيشتر فاصله نيست /

و پایین گذاشتن چمدان:

/تاب مي آوري / مي دانم/ 

برای راوی {روز} به قدری ترسناک است که ترسناکی شب دیگر به چشم نمی آید:

/خورشید رفت / سایه ی مترسک را هم / با خودش برد..../ 

و بن بست و باز هم بن بست و نه راه پیش داشتن و نه راه پس:

/قدم....رو! / نقطه /ایست! /عقب....گرد! / نقطه /ایست!/ 

و تن دادن به سرنوشت و داستان رفیقه شدن. {خدایا معجزه ای به چپ، به راست(هامون) } :

/ از رانندگی/ در این جاده /خسته شدم / فرمان را سپرده ام / به ناخودآگاه / هرجا می خواهد برود.../  

و انگار دوست دارد مدام خود را محق ببیند، وچون این گونه نیست، آن را بی وفا می خواند{و البته با پذیرش واقعیت}:

/حق / دوست بی وفائی ست / گاهی با من است / گاهی با دیگران/ 

{صبح }

و در تنهایی دردبارش،  در رو به رویی با گیاهی با بته ای { نه حتادرختی } لبخند می زند. آیا بته، پژواک راوی ست؟ خود تا حال ندیده...

/ در"پیاده رو" ی همیشگی / بوته ای را دیدم /که تا به حال ندیده بودم اش /... / به هم / با خجالت / لبخند زدیم/ 
 

مرداد85

راوی خود را صید سرنوشت می داند و شعرش را نیز:

/شعرم پرید/  رفت توی آسمان / شکارچی زدش.../ 

و سایه سیاه تر یکنواختی بر سر زندگی:

/ در تاریکی حرفی / نشسته ایم /که نسیمی / شعله اش را با خود برد/ 

و دیگر نه هیچ کوششی برای رهایی ای از درد:

/ ناله مکن بیمار! / نجات دهنده ات / مرگ است / 

راوی تنها با تناسخ در بندبندهای سروده هایش  توانسته به جاودانگی برسد:

/خود را پراکنده ام/ و ذره ذره / وسیع تر می شود جهانم.../  ... / ابدیت، /جاری / در این حس / کهکشانی است/

ابدیت کهکشان وار چگونه ابدیتی ست؟ اگر ابدیت متصف به کهکشان نمی شد بهتر بود. چیزهایی را می شود ابدیت گرفت، ولی ابدیت را به چیزی نه. 

و دست کم باید نوشته می شد: ابدیتِ جاری دراین حس / کهکشانی ست. 

شهریور 85

راوی خود را گم کرده، و می پندارد این گمشدگی تازگی دارد، و سپس درمی باید نه به کهنگی می زند:

/ سراغ خودم را / از روز می گیرم /می گوید : /"از روزگار بپرس!" /  

راوی/شاعر، خود نیاز به دلداری دارد و با همه ناتوانی، دلداری دهنده شود:

/گوش کن/ صدای عبور آرام ثانیه ها را / و از دلتنگی شان مهراس /: /"این نیز ..."/ 

درشهرها کم کم با پدیده آسمان خراش ها و نورهای کور کننده شان ، دیگر دیدن آسمان شب شدنی نیست. این تراژدی درافق زندگی راوی/ شاعر پیش آمده است: 

/ناممکن است / ديدن افق /بلند اند/ ديوار/ ها /ی زندگي/ 

و بدیهی ست که برای انسان در قفس مانده و خو کرده به قفس زندگی، همه چی در همه حال، یک سان باشد وتوفیری نداشته باشد:

/چه تفاوت دارد/ در بزرگ ترین باغ جهان / طعم گردویی؟/ 

باآرزوی شادی برای شاعر 

نامه سوم

 

فرار می کنم انگار. کسی که اینجا نشسته نمی خواهم باشم. می خواهم فراموشش کنم. و می توانم! به سادگی. اما تنها در زمانی محدود: "تا وقتی دیگری نیست." به محض اینکه از تنهایی در می آیم کسی مرا به خودم یاد آوری می کند:" ایناهاشی!... ببین: این دست هات. اینم پاهات. سک سک!"

 بعد از درون صدای کسی می آید که می پرسد:" کنجی نیست که بقیه ی عمر را بشود خزید تویش و مقابل چشمی هویدا نشد؟"

...

می پرسی:" اگر اینکه هستی نباشی چه کنی؟" چه فایده دارد اگر بگویم آن دیگری کیست؟ کسی که هیچوقت نخواهد بود. کسی که راهش به راه دیگری رفته که از این جاده که زیر پای من افتاده جداست؟ سر یک دو راهی خیلی خیلی خیلی سال پیش من و خودی که می بایست می بودم انگار از هم جدا شده ایم. حالا چه فایده دارد فکر کردن به اینکه او کجا ها می تواند باشد. همین جا که هستم هم زیاد است. انگار داشته باشی از صخره ای با جان کندن بالا بروی و یک نفر ته کاپشن ات را بگیرد و بکشد ات پایین:" آهای...! اونجاها؟ منطقه ی ممنوعه است...نمی دانی؟ برگرد بیا پایین. سیم خاردار ها را نمی بینی؟"

  تلپی می افتم پایین . دور و برم را نگاه می کنم:  باز گیر کسی به نام خودم افتاده ام اما

 

 ... دنیای عجیبی ست

پر از آیینه هایی که هیچکدام

من را

شکل خودم

نشان نمی دهند

 

 

نامه دوم

 

در خودم ادغام می شوم

چه می ماند؟

چند جمله. چند کلمه

 

دیشب شب خوبی نبود. امروز روز بهتری ست. خواب های بد دیدم. گریه کردم در خواب. نه! من دیوانه نشده ام هنوز. خورشید دوم مهر آهسته صدایم زد: بیدار شو. بیدار شو.

 

***

 

توی رنگ ها حالا

 نارنجی است که جلو می آید

 خم می شود و با احترام

 کلاه از سر بر می دارد:

" پاییزه های نارنجی در راهند...."

 

نامه

 

ساعت پنج و ده دقیقه ی شنبه اول مهر است. امروز هم کار چندانی نکردم.بیشتر وقت کاری ام توی نت تلف شد. کمی اخبار یاس آور خواندم از اوضاع ایران و کمی غصه ی فیلتر شدن سایت پرشین بلاگ را خوردم و کمی با باز شدن صفحه ها کلنجار رفتم. کمی حال و هوای پاییزانه به خودم گرفتم و دیگر هیچ.

امروز هم گذشت به همین سادگی. درست مثل قبل ترها و بعد ترهای عمر که گذشتند و می گذرند...

من مانده ام و

همین چند کلمه

روی کاغذ سفید

که باد پاییزی شاید

هر آن

با خود ببردشان

 

...