گنجشگک
بر کف دستم
دانه ای که نباشد
تو هم پر می کشی
گنجشگک
بر کف دستم
دانه ای که نباشد
تو هم پر می کشی
گنجشگک
اسب ِ یاغی ِ سرنوشت!
...امروز
کجایم می بری؟...
نه سخنی
...
مانده ایم و
...اندیشه ی فریادی...
نه تحمل صدای زاری اش را دارم
...
کدام کوچه؟
...بر در گاه کدام خانه بگذارم،
اندوه کوچکم را ؟
نامه های جامانده با داستانک مسئله به روز شد
تا همیشه، راه درازی مانده ست
گام
بر همین کوچه های گاه و بیگاه
- که از التهاب پاییزی برگ ها پوشیده ست
بگذار
فرياد بی آوا - شعری از ناديا انجمن
صدای گامهای سبز باران است
اينجا ميرسند از راه، اينک
تشنه جانی چند دامن از کوير آورده، گرد آلود
نفسهاشان سراب آغشته، سوزان
کامها خشک و غبار اندود
اينجا ميرسند از راه، اينک
دخترانی درد پرور، پيکر آزرده
نشاط از چهره ها شان رخت بسته
قلبها پير و ترکخورده
نه در قاموس لبهاشان تبسم نقش ميبندد
نه حتی قطره اشکی ميزند از خشکرود چشمشان بيرون
خداوندا!
ندانم ميرسد فرياد بی آوای شان تا ابر
تا گرودن؟
صدای گامهای سبز باران است!
کاش هنوز هم زنده بود و من نمی شناختم اش.
خبر کوتاه و تلخ بود. این شاعر افغان در اثر ضرب و شتم کشته شد.
گیتای ما جای تاسف است و بس.
یار دو روزه ای بیشتر نیست»
...
میخواهم رفیقه ی سرنوشت شوم
دسته ای گنجشک فرا خاست
پلک های سنگین درخت
آرام
باز و بسته شد
نشسته بودم بیرون
کلمه ها را
ریخته بودم روی زمین، شاید شعری می گفتم...
.
طوفان شد
چشم هایت را ببند...
هوا پر از خرده کلمه است
که خنده ها و اشک هایم را
باور نکردی؛
باور نمی کنم
جنس دلت را
- سارا ! -
نه سنگینی و
نه سردی اش را
...
ابر... می گذرد.آفتاب، می تابد و گیاه،
گرچه پائیز است
تنها با لبخندی
جوانه میزند.
چشم های نیم بسته ام را بر هم می گذارم.
(نامه های جامانده به روز شد)
(نگاهی به داستان انتری که لوطی اش مرده بود در وبلاگ جمع خوانی)