روز، دستی آرام بر سرم می کشد
ابر... می گذرد.آفتاب، می تابد و گیاه،
گرچه پائیز است
تنها با لبخندی
جوانه میزند.
چشم های نیم بسته ام را بر هم می گذارم.
(نامه های جامانده به روز شد)
(نگاهی به داستان انتری که لوطی اش مرده بود در وبلاگ جمع خوانی)
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان ۱۳۸۴ ساعت 16:7 توسط کتایونآموزگار
|
از آینده